امروز : دوشنبه29 آبان 1396 | 29صفر 1439 | 20 نوامبر 2017

 

clip-banner



روی صندلی لم داده بودم و در حال گل‌گشت در دنیای مجازی بودم که ناگاه نگاه متعجب و جستجوگر یکی از همکارانم که لب پنجره ایستاده بود، توجهم را جلب کرد. علت را پرسیدم، در پاسخ مرا به دیدن منظره‌ای نادر دعوت کرد


ادامه مطلب...

هفت سال پيش وقتي دكترها او را از نارسايي قلب دخترش مطلع كردند دستي سرش كشيد و براي پيدا كردن كار و پول اين در و آن در زد. ماه‌ها و سال‌ها دنبال كار دركوچه‌پس‌كوچه‌هاي ايلام دويد و حالا آخرين راهي كه دارد و تنها كاري كه مي‌تواند بكند، فروش كليه‌اش در تهران است كه مي‌گويد آخرين دارايي اوست.

محمد سعيد، دختر بيمارش را روي تخت بيمارستان تنها گذاشته و براي فروش كليه‌اش به كوچه حسيني آمده، كوچه‌اي كه تمام ديوارهاي آن با جوهر نوشته شده و او براي نوشتن شماره تماسش دنبال يك جاي خالي مي‌گردد.
كوچه‌اي كه بن بست نيست ولي عابرهاي آن به بن‌بست رسيده‌اند. كوچه‌اي كه مي‌گويند بورس كليه است و هر كه مي‌خواهد كليه‌اش را به مزايده بگذارد آنجا مي‌آيد. كوچه‌اي كه حتي درهاي آن از شماره پوشيده و جاي خالي نمي‌بيني.


کمک به محمدسعید

دو فرشته مسافر برای گذراندن شب در خانه یک ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار مناسبی نداشتند و دو فرشته را به اتاق مجلل مهمانانشان راه ندادند، بلکه زیر زمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند .

ادامه مطلب...

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.


ادامه مطلب...

در روزگارى که بستنى با شکلات به گرانى امروز نبود، پسر ١٠ ساله‌اى وارد قهوه فروشى هتلى شد و پشت میزى نشست. خدمتکار براى سفارش گرفتن سراغش رفت.

ادامه مطلب...

روزی روزگاری دخترکی فقیر دل به پسر پادشاه شهر بسته بود آنقدر که روز و شب در رویای او بود. دخترک آنقدر سر به عشق پسر پادشاه سپرده بود که هیچ مردی در چشمانش جلوه نمی کرد.

ادامه مطلب...

روزی تاجر ثروتمند در باغ تفریحی خود که دارای میوه های گوناگون بود , در کنار زن جوان و ماه رخش مشغول لذّت بردن از زندگی بود .زن زیبا روی که دارای قلب پاکی بود , سفره راپهن کند و مرغ بیریان را بر سفره گذاشت وبه شوهرش گفت که غذا حاضر است.


ادامه مطلب...

ثروتمند بود و مغرور به هيچکس اعتناء نمی کرد. مرد صبح تا شب کار می کرد و نقشه می کشيد که چگونه می تواند ثروتش را زياد کند شبها تا دير وقت بيدار بود در رختخواب غلت می زد و فکر می کرد فردا چه معامله های پرسودی را انجام دهد.

ادامه مطلب...

Telegram 1